دوشنبه 30 آذر1388
عذرخوانی
راستی یلداتون پیش پیش مبارک
چهارشنبه 27 آبان1388
پر کاری
دوشنبه 13 مهر1388
مسافرت پاییزی
همگی خوبید انشا ا... ما که خیلی سرمون شلوغه. دانشگاه خودمون ثبت نام داشتیم. کلاس های دانشگاه تهران هم شروع شده و من دوباره هر هفته آواره ام که برم یزد و سپس تهران و کلاس و درس و سمینار و........ ![]()
البته این هفته یه مسافرت کوچولو با آقای همسر داشتیم. اول رفتیم یزد خونه دادش کوچیکه. خدا راشکر رفته اند خونه نو. من که خیلی خوشحالم انشا ا.... هر که خونه نداره به زودی زود خونه دار بشه.
یادتونه پارسال همین موقع بود که خودم رفتم خونه نو و حالا خان داداشمون. انشا ا... که مبارکشون باشه و سالهای سال با خوشبختی زیر یک سقف زندگی کنند.
راستی این سفر تهرانمون با کلی خرید همراه بود. همسری یه دست لباس خرید برخلاف همیشه و برای اولین بار توی عمرش رنگ روشن
آره جدی می گم باورتون نمی شه...........
بنده هم رفتم هفت تیر و کولاک................ دیگه آخر مانتو ها رو خریدم......... چه کنیم دیگه پولداریه و هزار دردسر![]()
![]()
![]()
و اما مثل اینکه اینجا وبلاگه آقا احسانه که ما داریم از خودمون می گیم ![]()
واسه آقا احسان هم طبق معمول از سر ونک (یه اسباب بازی فروشی خیلی بزرگ) دایناسور خریدیم. و حالا تعداد دایناسورهای آقا احسان ما با احتساب این آخری که به "هیولا" هم معروف هست به بیست تایی می رسه![]()
چه کنم این پسر ما بد جور عشق دایناسوره![]()
خوب دیگه ما بریم تا بعد. قربان همگی![]()
دوشنبه 16 شهریور1388
یک ظهر گرم تابستان
البته پیشنهاد حمام رو بهش دادیم تا از آسیب خورشید گرم شهریور دور باشه اما آقا زاده رد کردند و این هم از استخر در محوطه حیاط خونه ما. تو رو خدا به حیووناش دقت کنید![]()

در هر شرایطی بدون حیووناش کاری رو انجام نمی ده. حتی آب تنی تو ظهر گرم تابستون![]()
البته همه این بازی ها به خاطر این بود که یه جورایی بکشونیمش خونه خودمون. آخه بدجوری به خونه بابا بزرگش اینا عادت کرده و حتی اکثر شبها هم می خواد که اونجا بخوابه
آره می دونم تقصیر منه. از بس روزا گذاشتمش اونجا رفتم دنبال کلاس و درس و دانشجو و دانشگاه دیگه دوست نداره حتی با هام خونه بیاد. خوب چه کار کنم .منم یه مادرم و بی نهایت دوستش داره و خدا می دونه به خاطر شرایط کار و درسم مجبور بودم . به هر حال خدا ازم بگذره اگه کوتاهی در حق این طفل معصوم کردم
و اما بگذریم نمی خواستمش اوقات شیرینتون پریشون بشه.
این هم یه عکس پرسلنی بعد از یه آب تنی با حال از آقا احسان گل من.

از جمله علایق گل پسر ما خمیر بازی هست و خدا می دونه تا حالا چند تا بسته خمیر حروم شده و به سطل آشغال روانه شده. خیلی وقتها هم به بهانه اینکه براش خمیر جدید خریدیم می کشونیمش خونه . اکثرا همون ظهرهای گرم تابستون که بابا بزرگش می خوا د استراحت کنه.

توجه توجه توجه :در حین خمیر بازی وجود کلیه حیوانات الزامی است
تا روز و روزگاری دیگر خداوند یارتان باد.![]()
جمعه 30 مرداد1388
آقا احسان و حیوانات
امتحانام بالاخره تموم شد. باور کنید تا همین چند روز پیش در گیر بودم. خداکنه که نتیجه زحماتامو بگیرم. خیلی خسته و کوفته شدم تازه انتخاب واحد مهر هم داره شروع می شه.![]()
بگذریم. خیلی وقته از گل پسر چیزی بهتون نگفتم. آقا احسان ما در طی دوران زندگی الان به مرحله ای رسیده که در حال سر و کله زدن با انواع حیوانات اهلی و وحشی است.
گل پسر ما تعداد زیادی حیوون در چندین مرحله خریداری نموده و تقریبا تمام وقتش رو با اونا می گذرونه . تازه خیلی هم سرگرمه و کمتر ما رو اذیت می کنه و سراغی لز ما می گیره![]()
البته زمانی هم که بخواد گیر بده آدم رو بیچاره می کنه چون باید واسه حیوونا خونه بسازیم .تازه گاهی باید با خمیر بازی واسش حیوون مورد علاقه اش رو درست کنیم یا مثل حیووناش پا به پای خودش راه بریم و صداشونو در بیاریم![]()
سری اول یه سری حیوون ریز واسش خریده بودیم که در بین اونا یک بچه گوسفند خیلی کوچولو بود. این نی نی گوسفند روزی ۱۷ بار گم می شد و اهل خانه مجبور بودیم کل خانه را زیرورو کنیم تا نی نی رو پیدا کنیم
برای رفع این مشکل سری دوم حیوونا رو بزرگتر انتخاب کردیم. همه آنها در یک سطل اسباب بازی جا می شن و در همه شرایط هم همراه آقا احسانند.
گل پسر ما همه اونا رو می شناسه اسماشون بلده و حتی صداهاشونو هم در میاره و با هاشون حرف می زنه![]()
دیروز برده بودمش پارک. هنوز از ماشین پیاده نشده بود سراغ حیووناشو می گرفت. طبق معمول سطل به دست رفتیم. آقا احسان ما به جای بازی با تاب و سره حیووناشو روی چمن ها به همان ترتیب که قانون خاص خودشه چید و گفت حیوونام اومدن پارک علف بخورن![]()
تازه گاهی موقع آشپزی از من سراغ استخوان می گیره تا به سگاش غذا بده. چون توی کتاب قصه و سی دی شنیده که غذای سگ استخوانه
واسه گل پسر ما حیوون اسباب بازی و حیوون زنده فرقی نداره. می تونید تصور کنید سرنوشت این ماهیهای قزل الا که من و بابایی اونا رو زنده زنده خرید کردیم با اوضاع و احوال آقا احسان چی بوده است.

با این اوصاف فکر می کنید آخر و عاقبت ما چی میشه؟ یعنی پسرم چوپون می شه یا نه دامپزشک؟ یا نه اصلا ربطی نداره به آینده؟![]()
تا بعد.....![]()
سه شنبه 26 خرداد1388
اما از هرچه بگذریم وقتی قیافه معصوم و دوست داشتنی پسرم گلم آقا احسان رو تو ذهنم میارم همه مشکلاتم رو فراموش می کنم.![]()

و اما از اینها گذشته شیطونی های بیش از حد این پسره داره منو دیوونه می کنه
یه کارایی می کنه و یه حرفایی می زنه که آدم شاخ در میاره هاااااااااااااااااااااااااااا.....
گفته بوده بودم که علاقه شدیدی به پلیس داره............... حالا اخیرا تیپ سرباز می زنه![]()

چند روز پیش رفته بودم فروشگاه زنجیره ای خرید. آقا احسان یه لحظه یه پلیس دید و همان آن اراده کرد که پلیس شود در حالیکه من فراموش کرده بودم لباسها و ادوات مربوطه را به همراه خود بردارم خودتون می توانید تصور کنید که من تا خونه چی کشیدم از دست این گل پسر![]()
حرف زدنش واقعا محشره تقریبا تمام کلمات رو با لحجه شیرین و دوست داشتنی مخصوص به خودش ادا می کنه. اون لحظه هست که ادم می خواد درسته قورتش بده![]()
من دارم می رم تهران واسه امتحانهای پایات ترم. دعا کنید
انشا ا... نتیجه بگیرم و با دست پر گردم.
مواظب نی نی های خوشکلتون باشید. فعلا ![]()
چهارشنبه 9 اردیبهشت1388
با لاخره اومدم............
بالاخره ما هم پس از مدتها هوس آپ به سرمون زد. نه به خدا از بی خیالی نیست از پر مشغله بودن هست
کل هفته رو در حال دویدن هستم و همیشه هم کار عقب مونده دارم
خونه و زندگی بچه و شوهر رو هم سپردم دست خدای متعال![]()
راستی سال نو همگی مبارک. انشا......... که سال پر از خیر و برکت باشه به امید خدا![]()

عید امسال خیلی خوش گذشت. یه مهمان عزیز از تهران داشتیم و همانطور که تو پست قبلی هم گفته بودم یه مسافرت مشتی و تو پ به جزیره زیبای قشم با ماشین شخصی!!!!!!!!!!
آقا احسان ما کلی از دریا و آب لذت برد و این چند روزه چه آتشی که نسوزوند.
اولین باری که دریا رو دید شروع به خوندن کرد:
"آب خلیج
آب وطن
دریاش عجب دریایی بود"
وقتی ازش می پرسیدیم اینجا کجاست می گفت "دبی" ........رفتیم دبی چه جایی بود![]()
ولی به هر حال جای همگی خالی واقعا خوش گذشت![]()

البته علاوه بر مهمونی های معمولی و دید و بازدید یه سفر یک روزه کرمان گردی هم داشتیم.
این آقا احسان ما در بازار سنتی کرمان!

بعد از کرمان هم رفتیم یکی از شهرهای اطراف به نام "ماهان" ودر باغ یکی از اقوام ناهاری صرف کردیم

خیلی وقتتونو نمی گیرم . باور کنید سرم خیلی شلوغه. یه گزارش مختصر دادم و تا بعد خدانگهدار![]()
سه شنبه 8 اردیبهشت1388
پس از مدتها.......
البت هنوز هم دارم تلاش می کنم ولی باز هم بی فایده است. فقط اومدم بگم ما خوبیم. آقا احسان هم کلی بزرگ شده بی نهایت شیطون و بهانه گیر![]()
پسرم واسه خودش یه پا مهندسه. کلی با کامپیونر کار می کنه
اخیرا هم براش سی دی آرین نصب کردیم و هالی به هولی..................
از اینکه عید نیومدم پیشتون شرمنده با تاخیر عید همگی مبارک![]()
جاتون خالی مسافرت قشم بودیم. حالا اگه وقت شد با عکسا میام خدمتتون. فعلا ![]()

سه شنبه 29 بهمن1387
باید بگم ببخشید دوباره دیر اومدم. خیلی هم دیر شده . باور کنید خیلی خیلی گرفتار بودم. حالا کم کم براتون توضیح می دم:
اول فوت پدربزرگ عزیزم بود.
دوم قبولی بنده در مقطع کارشناسی ارشد و بعد انتخاب واحد و جفت و جور کردن ساعت کلاس و رفت و آمد هفتگی به تهران و رها کردن گل پسر به امان خدا.
سوم تغییر شغل و رها کردن یکی از مسئولیت ها و گرفتن مسئولیت جدید در رابطه شغلی.
و هزار و یک دلیل دیگه...................
توی این مدت جشن تولد ۲ سالگی آقا احسان رو هم برگزار کردیم و روزبه روز بزرگ شدن گل پسر را احساس می کنیم. با حرفهاش و رفتار و حرکاتش که کاملا نشون می ده دوست داره مستقل بشه:
مامان این لباسو دوست ندارم!
مامان می خوام این شلوارو بپوشم!
مامان این ماشینه چقد خوشکله!
چه نی نی نازی!
و گاهی اوقات اینقدر حرفای قلمبه و بزرگتر از سنش می زنه که نگو و نپرس..........
پسرم کاملا متفاوت شده یعنی احساس می کنم خیلی بزرگ شده!
در ایام ۲۲ بهمن سرود "خمینی ای امام " رو کامل با تلویزیون می خوند البته با همون لهجه و تن صدای مخصوص به خودش![]()
سوره توحید رو تقریبا خودش به تنهایی می خونه و اونقدر کلمات رو شیرین ادا می کنه که آدم می خواد درسته قورتش بده![]()
راستی داشت یادم می رفت!!!
باور می کنید شعر توپ قلقلی رو به تنهایی و کامل کامل بدون حتی یه اشتباه تنهایی می خونه![]()
آخه گل پسر ما تازه ۲ ساله شده در حالیکه خیلی از بچه های همسن و سال اون حتی حرف زدن هم بلد نیستند![]()
حالا با این تعریف و تمجید خودم پسرمو چشم نزنم![]()
یه عادت خوب دیگه که داره اینه که شیر پاستوریزه زیاد می خوره و اخیرا هم عادت کرده باید حتما همراه شیر کیک هم بخوره.
خوب بعد از یه تنبلی طولانی تو آپ کردن فکر کنم دیگه کافی باشه. پس به امید دیدار ![]()
![]()
سه شنبه 28 آبان1387
از هر دری خبری
راستش منتظر یه سری عکس بودم که بابایی آقا احسان لطف کردن و یک هفته بنده رو سر کار گذاشتن و بازم مجبورم این پست رو بدون عکس بنویسم![]()
البته جا داره در اینجا از همه دوستای گلم که در مورد عکس پرده نظر داده بودند تشکر و قدردانی کنم
من توی اون هول و ولای اسباب کشی سریع اومدم یه عکس از پرده حال و پذیرایی گذاشتم و دستتون درد نکنه که با نظراتون یاریم کردید.![]()
آقا احسان ما بینهایت شیطون شده که الان (به علت مشکلات زیاد کاری) وقت ندارم خیلی حرف بزنم. انشا ا.........سر فرصت سر همگی رو به درد می یارم.![]()
راستی اومدم بگم فردا تولدمه.

۲۹ آبان........................ سالش رو دیگه نمی تونم بگم. واااااااااااای چقد
دارم پیر می شم![]()
راستی همسر گرامی
امسال رو دیگه سنگ تموم گذاشتن و چند روز قبل از تولد (چون یه عروسی خیلی با کلاس دعوت بودیم) یه پالتوی شیک والبته گرون قیمت خریدن!![]()
والا ما که توقع نداشتیم توی این وضعیت بی پولی و خونه سازی زحمت بکشن![]()
***************************************************************************
به هر حال ما توی خونه جدید مستقر و مستقل شده ایم و با آقا احسان شیطون روزگار رو سپری می کنیم. حق یارتان باد![]()
